قصه از موقعی شروع شد که من پشت کنکوری شدم ، « نوید مامان بشین درس بخون ، اگه امسال هم کنکور قبول نشی باید بری سربازی ، یک کم از حمید یاد بگیر آخرش اون شریف قبول میشه و تو مزار شریف » ، امان از دست این مامان ،دیگه حالم از کنکور وتست وریاضی و فیزیک و ... به هم می خورد . راستی حمید پسر همسایه روبروییمون بود که 2سال از من کوچکتره و از24 ساعت توی شبانه روز 25 ساعتش رو به طور مفید مسائل فیزیک و ریاضی و شیمی حل می کرد .
روزها در اتاق رو قفل می کردم ، 4 ساعت درس می خوندم و بقیه روز رو می خوابیدم . و شب هام از 11شب تا 5 صبح رو یواشکی با دوستام می رفتم فوتبال و صبح به اتاق شیروانی طبقه ی بالا می رفتم و جزوه هام رو از قفسه برمی داشتم و وسط پخش می کردم و بعد مامان می اومد و می گفت :«الهی قربون پسرم بشم ، تا صبح درس خونده ،واقعا تو حقت مهندسیه ، یه کم استراحت کن ، خسته ای » و بعد شروع می کرد به مرتب کردن جزوه هام .
روز کنکور = خیلی خوب بود حیف که یه دونه آبمیوه و کیک دادند برای 4 ساعت حوصله ام سر می رفت و آبمیوه خالی رو مدام پرباد می کردم و بعد خالی می کردم و هرازچند گاهی به یه تست جواب می دادم ..یکهو چشمم به حمید افتاد که سرش از رو تست ها تکون نمی خورد ،از ته دلم یه آرزو کردم : « خدایا کاش من و حمید با هم توی یه دانشگاه قبول بشیم حتی اگه قراره اون برق قبول بشه و من چمن زنی » اگه این آرزوم برآورده میشد می تونستم از سردر دانشگاه شریف رد بشم . یک دفعه حمید حالش بد شد ، استرس گرفته بود ، مجبور شدند از سر جلسه بلندش کنند و راهی بیمارستان شد .
رتبه ها اومد ، من12000شده بودم ، بازم خدا رو شکر می کردم ، دوستم فرهاد که رتبه اش ازتعداد صندلی های استادیوم آزادی هم بیشترشده بود ، فرهاد بیچاره که همون روز رفت دنبال دفترچه سربازی اما من هرطور بود باید می رفتم دانشگاه ، هررشته ای بود از شمالی ترین نقطه کشور تا جنوبی ترینش انتخاب کردم . دلم برای سعید می سوخت ، رتبه اش خیلی بد شده بود . می خواست بمونه وسال دیگه هم کنکور بده .
جواب انتخاب رشته ها اومد ، فرهاد بهم زنگ زد و گفت :« مژده ، مژده ، ریاضی محض قبول شدی ، شهید باهنر واحد ...» که من گوشی رو قطع کردم و بدو بدو رفتم تا به همه محله خبر بدم . حالا نوبت مامان بود که تو کل فامیل پخش کنه که پسرم دیگه مهندس آروماتیکه . مریم ، خواهر کوچیکه حمید که12 سالش هم بود ، بدون اینکه به کسی بگه برای اون بیچاره انتخاب رشته کرده بود و حمید مدیریت جهانگردی شهیدباهنر واحد بم قبول شده بود .باید می رفت چون 2 سال محرومیت داشت . حالا من جو گیر از کنار حمید رد می شدم و مدام بهش پز می دادم .
بالاخره 26 شهریور روز برآورده شدن رویاهام فرا رسید. وارد دانشگاه که شدم دهنم باز مونده بود. خودمونیم اینجاهم دست کمی از شریف نداشت ، سالن آمفی تئاترش ،فضای سبزش ، سلفش و ... با عشق به همه جا سرک می کشیدم .دانشگاه شهید باهنر سریع کارهامون رو انجام دادند و آخر سر یه آقا یه سری مدارک به بابام داد و گفت : « می تونید امروز برید بم بقیه کارهاش رو انجام بدید .» بم !!!!!
به طرف بم حرکت کردیم ، آخرش به یه میدون رسیدیم که اسمش ارگ بود ولی همه می گفتند میدون خارج شهر . از هر کی پرسیدیم شهید باهنر واحد بم کجاست کسی نمی دونست ، تا اینکه یکی گفت : « اینجا 3 تا دانشگاه داره یه آزاد ، یه پیام نور و یه دانشکده پرستاری هم داره توی سایت مهندسی شاید همونه . هر چی مامان می گفت :« پسر من مهندسی قبول شده ، چه ربطی به پرستاری داره؟ » گوش کسی بدهکار نبود . خلاصه خسته و کوفته راهی دانشکده پرستاری شدیم و به این امید که اونا از این دانشکده جادویی باخبر باشند . به جلوی یه دانشکده رسیدیم که هیچ نشونی از دانشکده توش یافت نمی شد . تو دلم گفتم : « پرستاری ها چه آدمهای بدبختی هستند ،باید بیان و دانشکده ما رو ببینند .» یه آقایی جلوی در، نگهبانی بود که ابهتش ما رو یاد فرماندهان پادگان ها می انداخت. با گریه و زاری گفتیم :دانشکده پرستاری...» گفت :« نخیر، پرستاری ساختمون پشتیه ، اینجا شهید باهنر واحد بمه »
از فضای دانشکده چیزی نمی گم چون همه ی شما احساس من دانشجو رو تجربه کردید . رفتم امور مالی ، آخر صف بودم که دیدم سعید اول صفه ...سعید سعید ...سر از پا نمی شناخت ،باورش نمی شدمن هم بم باشم ، گفتم :« خوب ،میدونی دلم برات تنگ می شد . فکر کردم بیام پیش تو تاتنها نباشی . »
مهر که رسید ، مامان ساکم رو داد و گفت :« نوید حالا دیگه مرد شدی و باید روی پای خودت بایستی و حتی برای بدرقه پسر مهندسش از خونه بیرون نیومد.من و حمید به خوابگاه رسیدیم و رفتیم یه اتاق با هم بگیریم ، وسایلهامون رو گذاشتیم تو یه اتاق و اومدیم در ساکهامون رو باز کنیم که یه دفعه یه پسره اومد از نگهبان جلوی در باابهت تر بود و بدون اینکه حرفی بینمون زده بشه و مثل برق ساکهامون رو برداشتیم و راهی اتاق بعدی شدیم ، کسی توش نبود ، وسایلمون رو باخیال راحت باز کردیم و رفتیم آموزش تا برگه معرفی نامه رو بگیریم ، 2ساعت طول کشید تا معرفی نامه گرفتیم و وقتی برگشتیم ،دیدیم گویی معجزه شده ،8نفر توی اتاق بودند و ترم بالایی ..... دوباره ساکمون رو بستیم و بعد از دور زدن 15 تا اتاق به شانزدهمی که رسیدیم ، یه پسره گفت می تونید اینجا بمونید اما خرج داره ، ما که تنمون داغ بود ، و صفر کیلومتر و حساب بانکیمون هم پر و شکم گرسنه ... سهراب یه لیست خرید بلند بالا بهمون دادو گفت بریم پیش آقای ممد بوفه ای و بگید 8پرس غذا دانشجویی بدید ، و...رفت یه کتاب مبانی ریاضی برداشت و شروع به خوندن کرد . حمید گفت :«ببخشید اما مگه شما ترم سوم نیستید ؟پس چرا مبانی می خونید ؟برای ارشد مرور می کنید ؟یه دفعه حسن (دوست سهراب ) گفت :« آخه میخواد پایه اش قوی بشه مبانی 3 می خونه
بوفه
سلام ، خسته نباشید آقای ممد ، 8 پرس غذای دانشجویی می خوایم ، -ممد:اول بذارید کار خانم رو راه بندازم ،دختر: 8 تا تخم مرغ و یه روغن مایع و یه رب و4 تا نون می خوام. ممد قیمت ها رو حساب کرد و دختر رفت . بعد یه روغن و رب و 4 تا نون گذاشت رو ویترین و گفت : شرمنده تخم مرغ تموم کردم . من که اینقدر گرسنه ام بود اگه سنگم جلوم می ذاشتند بازم صدام درنمی اومد .توی فکر بودم که اول توی روغن سرخ کنم بعد با رب بخورم یا اول نون رو توی رب بزنم بعد سرخش کنم که ممد بوفه ای گفت : قابلی نداره 5000هزار تومن میشه . حمید جان ببین آقا باشما کار دارند ، پول اینا رو حساب کن.
که دیدم حمید گردنش کج شده و همین طور داره در بوفه رو نگاه می کنه . سعید جان چی شده ، حرفی بزن ، یه چیزی بگو مامانت تورو سپرده دست من ، که یه دفعه یه صدای ضعیفی گفت : عشق ....
ادامه دارد...
با تشکر – مهدیه یعقوبی